او را روی میزی خواباندم که عملش کنم، اما تا بوی داروی بیهوشکننده به دماغش خود، جابهجا مرد. این لحظهای است که احساسهای آدم جان میگیرند و سر برمیدارند و انگار بهعمد آدمی را کشته باشم، عذاب وجدان گرفتم. آنوقت نشستم و چشمهایم را بستم ــ اینطوری ــ و از خودم پرسیدم: آیا آنهایی که صد سال، دویست سال پس از ما به دنیا آمده و زندگی خواهند کرد، آنها که ما راه را برایشان باز و هموار کردهایم، بهخوبی از ما یاد خواهند کرد؟ نه، دایه جان، فراموشمان میکنند.