دردی موذی و مُرده
هر شب میپراندم از خواب
دندانهای تیز و رگهای شعلهوری دارد
شبی را به صبح آوردن بیاینوآن
تنها پناهگاه و تسلایم بود.
موذی مُرده اما
نیمی از مرا گواریده
چنگ میاندازد به سرم، خیالم، فردایم.
شب درد من شده سراسر
آنچه روزگاری درمانم میبود.