آه که همه عشق را با دهانت دمیدی بر من، که لحظهای بیبهار نرنجد،
من به درد جز دستان خویش هیچ نفروختم،
کنون، یار، مرا به بوسههایت سپار.
نور به عطر تو ماه عریان را پوشاند،
به گیسوی تو درها بندد،
تا از یاد نبری، گر به بیداری گریم
هم از آن روست که در خواب کودکی گمشدهام
که به میان برگهای شب، دست تو جوید،
گندمی را ساید که تو با من آشنا کردی،
شور طربانگیز سایه و نور.
آه، یار، جز سایه دیگر هیچ
آنجا که مرا به رؤیای خویش همراه شوی
و ساعت نور را به من باز گویی.