وقتی مسیح به آسمون میرفت، ملائک توی هر طبقه آسمون سؤالهایی ازش میکردن ومیذاشتن که بره بالاتر.
توی طبقه چهارم دیدنزیر یقه کتش یه سوزن و نخ جاسازی کرده. بهش گفتن آقای مسیح، این چیه؟ گفت سوزن و نخ کهاگه یه جایی از لباسم پاره شد بتونم بدوزمش.
بهشگفتن تو نمیتونی بری طبقه هفتم، همینجامیمونی تا بفهمی که آدم گندهای هستی، مثلاً پیغمبری. کسی که داره میره عرش خدا، سوزن ونخ با خودش ورنمیداره. بلکه فقط به خدا فکرمیکنه. میبینین که ولعِ مسیح بدجوری کار دستشداد.