جملات زیبا از متن کتاب تهدید | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب تهدیدsubscriptionAvailable

کتاب تهدید

۲.۰(از ۴ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۲۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

عمارت سال‌ها پیش سوزانده شد. بازیگر در گذشت. قاطرهایش به صابون تبدیل شدند. معشوقه‌هایش مبدل به لانه‌های چین‌دار پرندگان شدند.
Tamim Nazari
۱
سحرْ هنگام در دریاچه، درحالی‌که در آن قسمت عقب کرجی نشسته بود و پدرش پارو می‌زد کاملاً احساس اطمینان می‌کرد که هرگز نمی‌میرد.
Tamim Nazari
۱
به مدرسه رفت، کتاب‌ها از موقعیت‌ها گفتند، در اسرع وقت، صاحب خانه‌ای می‌شوید که بامش از خانهٔ همسایه بالاتر بدرخشد، دختران نجواگر زمزمه‌های رادیویی، طیف دختران نقره‌گونی که بر روی پردهٔ نمایش اغواگرند، جایزه‌های میلیونی که روی تابلوهای اداره‌ها با گچ نوشته شده است، چک‌های قابل پرداخت برای دست‌هایی که مشتاق کار کردن هستند، میز تحریر براق شدهٔ کارگزاری که سه تلفن روی آن است.
Tamim Nazari
۰
دایی واش به «دیو پرات» گفت «کبوترها حالا چاق شده‌اند». دیو گفت «کبوترها برای خوردن محشرند». و آنگاه من به یادم آمد آن زمان که در بهار و تابستان تماشایشان می‌کردم، هرگز به کشتن و خوردنشان نیندیشیده بودم. آن‌ها را همچون پرندگانی می‌دانستم که بر نوک درختان کاج زیسته و خوراکشان را از روی زمین شکار می‌کردند. سوگ نغمه‌هایشان را به یاد آوردم که گاهِ کار در گندم‌زار نزدیک انبارمان اغلب احساس تنهایی را در من می‌رویاندند. آنان را چون پرندگانی درنظر می‌آوردم که جفت جفت بر فراز دره‌های ژرف در تابش نور خورشید همچنان که به‌سوی آشیانه‌هایشان در کاج‌ها می‌پریدند سر در پی یکدیگر می‌نهادند.
Tamim Nazari
۰
دایی واش از پوشیدن لباس‌های کثیف یا پاک کردن صورتش با شال گردن کثیف ابایی نداشت، او حرفی نداشت که در خانهٔ کثیفی زندگی کند ـ اما هرگز، هرگز نمی‌گذاشت که لکهٔ زنگ یا آشغال روی تفنگش بماند.
Tamim Nazari
۰
همه چیز آشفته بود. او از آن‌جا می‌رفت: پیش از این در طول بعدازظهر صد بار گفته بود «من از این جا می‌روم، من می‌روم. دیگر بیش از این تحمل نمی‌توانم بکنم». اما هیچ کوششی برای رفتن نکرده بود. به همین وضعیت، ساعت‌ها بر او گذشته بود و همهٔ آن‌چه که به ذهنش می‌آمد این بود: «امروز از این‌جا می‌روم. این‌جا خسته‌ام. هیچ‌گاه کاری نمی‌کنم. این جا مرده است، پوسیده است».
Tamim Nazari
۰
اگر کشور وجود دارد، اگر کشور ضرورتی حیاتی است، مثل نان، چیزی که هرکدام از ما برای این‌که از گرسنگی تلف نشویم باید بخوریم، لازم است کسی برای دفاع از آن برود. و پسرهای ما می‌روند. وقتی که بیست ساله هستند، و آن‌ها نمی‌خواهند که برایشان بگرییم، به خاطر این‌که اگر بمیرند سرافراز و شاد می‌میرند.
Tamim Nazari
۰