تکلیف این "من" چیست؟
منی که در آن مرزها
رو به رویت میایستد
در مرزهایی که همیشه میخواهی از آن بگذری
من گاهی کرانهای هستم
که تو به سمتش میتازی
چیزی که
هرگز به دست نمیآوری
من گاهی آن چیزی هستم
که تو را احاطه کرده است
مغز من
با قوطی حلبیهای تو از هم پاشیده است
استخوانها
صدفهای خالی
تخت روان یورشهای تو
من
فضایی هستم
که تو بی حرمت میکنی
به هنگامی که از آن میگذری