جملات زیبا از متن کتاب مکبث | طاقچه
تصویر جلد کتاب مکبثsubscriptionAvailable

کتاب مکبث

۳.۴(از ۳۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
ویلیام شکسپیر، حمید الیاسی
categoryدسته‌بندی: 
نمایشنامه

قیمت:

۶۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«او مرگ را به هیچ گرفت و در قماری بی‌حاصل، ارزنده‌ترین دارایی خود، یعنی زندگی را به هدر داد»
Mohammad
۳۳
ساعت گوید هنوز روز است، ولی ظلمت خفه کرده مشعل گردون را.
Mohammad
۲۱
آسیمه شده‌ست دیده از کردۀ دست (۱۰) بگذار که آنچه چشم از آن می‌ترسد گر‌ کرده‌ شود، ‌ولی ‌به ‌انجام ‌رسد. ‌ (۱۱)
Mari
۴
ایکاش که زود آسایش و داد و خرّمی‌باز آید در کشور رنجدیده ما که کنون در دست گُجسته‌ای ست
samaneimb
۳
مکبث از پنچ پرده و بیست‌و‌هشت صحنه تشکیل یافته است. برخلاف بسیاری دیگر از آثار شکسپیر، این نمایشنامه دارای پیش پرده نیست بلکه با صحنه گفت‌وگوی سه جادوگر آغاز می‌شود. دراکثر نمایشنامه‌های شکسپیر، پیش‌پرده که معمولا به صورت تک‌گویی است، به گونه‌ای غیرمستقیم مسیر اصلی حرکت نمایشنامه و نگرش غالب بر اثر را بیان می‌کند. در مکبث، صحنه کوتاه اول نمایشنامه، با پیشگویی واژگونی ارزش‌ها، همین نقش را برعهده دارد. مکبث دارای پسگفتار هم نیست که معمولا حاوی نتیجه‌گیری اخلاقی یا تعارفاتی حاوی تشکر از تماشاگران است. با توجه به فشردگی این اثر و فضای خاصی که بر آن مسلط است، افزودن پسگفتار قطعا تاثیر نهایی نمایشنامه بر ذهن تماشگر را تضعیف می‌کرد.
صدراجون من دوست دارم
۲
تن و جان من گسسسته‌ست ز هم چون مملکتی اسیرِ طغیان
samaneimb
۲
که زمان و وقت و ساعت حتی از سخت‌ترینِ روزها هم گذرند.
samaneimb
۲
هیهات که سرزمین بیچارۀ ما از دیدن چهر خویش هم بیزار است دیگر نتوان که خواند مادر او را گورستانی‌ست کاندر آن هیچ کسی جز هیچ که هیچ هم نداند دیگر لبخند به لب نیاورد، جایی که فریاد وفغان و ناله‌هایی از رنج بشکافد قلب آسمان را
samaneimb
۲
من نیز فرسوده ز تیره بختی و با ایّام آنسان به کشاکشم که سرمایۀ عمر خواهم گرُوِ قمار بگذارم تا سامان گیرد وَ یا رهایم سازد.
samaneimb
۱
حال است زمان ترسِ از نجواها بی آنکه دلیلِ ترسِ خود بشناسیم چون جسمِ شناوری به روی آبیم کژ گشته و مژ، به هر طرف سرگردان!
samaneimb
۱
دلواپس سرزمین خویشم که کنون خم گشته به زیر یوغ، گریان، خونین هر روز به زخم تازه‌ای خونین تر.
samaneimb
۱
ای ملت بینوا، ستمدیده، ذلیل در پنجه غاصبی به تختی خونین کِی باز تو روز خوش ببینی، هیهات
samaneimb
۱
ای دُورِ فلک، به چشم خود می‌دیدی بی آنکه مدد کنی به آنان؟
samaneimb
۱
یک قصه که نقل می‌کند کانایی با خشم و خروش، لیک یکسر همه پوچ.
کاربر ۵۴۵۷۷۶۹
۰
چون حالِ جهان به بدترین جا برسد ‫ناچار از آن حضیض برخواهد خاست ‫یک بارِ دگر شود همانگونه که بود.
eli
۰
هیهات که سرزمین بیچارۀ ما ‫از دیدن چهر خویش هم بیزار است ‫دیگر نتوان که خواند مادر او را ‫گورستانی‌ست کاندر آن هیچ کسی ‫جز هیچ که هیچ هم نداند دیگر ‫لبخند به لب نیاورد، جایی که ‫فریاد وفغان و ناله‌هایی از رنج ‫بشکافد قلب آسمان را وَ کسی ‫حیرت نکند وَ ضجّه‌های غمبار ‫انگار تفرّج است (۱۴) ؛ چون ناقوسی ‫در مرگ کسی ندا دهد، هیچ کسی ‫از خویش نپرسد آه در سوگ کیست؟ ‫هر روز چراغ عمر مردانی نیک ‫خاموش شود ولیک پیش از آنکه ‫گُل‌های کلاهشان شود پژمرده ‫یا اینکه شوند زار و بیما
eli
۰
گویی چو سخن ز نکبتِ ساعت پیش ‫مردم به تو گوش خود ببندند، آری (۱۶) ‫هر ثانیه‌ای مصیبتی نو آرَد.
eli
۰
قهرت بگذار سنگ صیقل باشد ‫تا تیغ تو تیزتر کند، اندوهت ‫تبدیل شود به خشم و نگذار دلت ‫سستی گیرد، لبالبش کن از کین.
eli
۰