ساناز: آقایون موقعی که بحث میکنن، هارت و پورتشون دنیا رو برمیداره. (پریز بخاری را به برق میزند.) اما وقتی یه گوشه ولشون کنی، به قدری دست و پا چُلُفتی میشن که از عهدهٔ خودشونم برنمیآن. (جلد بیسکوییت را از روی فرش برمیدارد و به درون سطل میاندازد و دمپاییهای دیلمی را از توی سطل بیرون میآورد.) بفرمایین، اینم عینک سیامک خان ما! به جای جلد خودش رفته تو دمپایی آقای دیلمی، و هر دو با هم پریدهن توی سطل آشغال! (عینک را روی میز میگذارد.)
جلال: لابد خداوند حضرت حوّا رو برای همین آفریده.
ساناز: (دمپاییها را زیر مبل جفت میکند.) برای خدمت به حضرت آدم؟