پیشکار: (قدمزنان، آرام.) از نشانههای مَردی مردان یکی این است که مهری یگانه تا پای جان به همسرانشان دارند. آیا تو نیز چنین عاشقانه بانوی خود را دوست میداری؟
حسنک: آری! به شرف سوگند که شهربانوی دلبند خود را بیشتر از آبهای زلال دشتها، بیشتر از سایههای نیلگون کوهساران، بیشتر از عصمت یک غزال در شب مهتابی، و بیشتر از جان خود دوست میدارم؛ چنان عاشقانه که هرگاه درختان عالم قلم شوند و آبهای تمامی دریاها مرکب چین، و من عشق خود را به شیواترین طرز بر گلهای سرخ زمین بنویسم... هیهات!
پیشکار: ای مرد غمگین! با لَقلَقهٔ زبان نیز شعر میتوان سرود. و شعر تو هرچند پرملاط و بیتقلب است، اما حکیم و قابله نیست. میدانی؟