جن دزدکی رفت تو اتاق خوابِ بقال. زنِ بقال با دهان باز خوابیده بود و جن زبانِ تند او را دزدید: خواب که بود زبان به کارش نمیآمد. در آن خانه بزرگ زبان را رو هر چیز که میگذاشت قدرت بیان پیدا میکرد. هر کدام آنها، مثل زنِ بقال میتوانست احساساتش را به زبان بیاورد و افکارش را بیان کند. اما از آنجا که تنها یک زبان بود، آنها تکتک میتوانستند حرف بزنند، که البته نعمتی بود، وگرنه همه با هم حرف میزدند و قشقرقی بهپا میشد که بیا و ببین.