وقتی گرسنه میشد گریه میکرد همین و بس.
از صبح تا شبکارش فقط تنفس بود و بس. بالای سرش زمزمهای نرم و نازک و مهربان را میشنید و فقط میتوانست گاهی لبخند بزند. همهجا نور بود و سپس تاریکی.
همهچیز ناگهان تاریک میشد و تخت سفید و صورتهای کمنور بالای سرش درحرکت بودند و شیر گرم و خوشبو.
بالاخره روزی رسید که تمام اینها کاملاً از ذهنش محو شد و تمام.