بهعنوان یک بزرگسال یاد گرفتهام تا مادرم را از لنز متفاوتی ببینم ــ نه بهعنوان مادری که مراقبت، محافظت، حمایت و محبت نکرد یا اصلاً مرا درک نکرد، بلکه او را به شکل دختر جوانی که خودش هنوز دختربچه بود و وحشتزده، ترسیده، تنها و خام بود و نمیتوانست مادر بامحبتی باشد، دیدم.
سالها پیش مادرم را بهخاطر اینکه آن مادری نبود که نیاز داشتم، بخشیده بودم، اما او این را نمیدانست و در آخرین لحظات باهم بودنمان، توانستم او را از خجلت، شرمندگی و گناه گذشته رها کنم.
بازگشتم و کاری که باید میکردم را به پایان رساندم.
بخشش عبارت است از ناامید شدن از اینکه گذشته میتوانست متفاوت باشد، اما چنانچه روی درد و رنج آن گذشته متمرکز شویم، نمیتوانیم بهسوی جلو پیش برویم.