من غرور مرموز و شادمانیِ ناشی از تماشای تصوری را که رفته رفته در افق شکل میگیرد کاملا حس میکنم و میشناسم. دستام را از بیرونِ این جهان به درون آوردم و چیزی خلق کردم. دریغا که لذت بهدنیا آمدن را هرگز نچشیدم. مثل رختهای شسته که پیش از بارش باران به داخل خانه آورده میشود، من نیز ورودم را به این جهان حس نکردم. هیچ بارانی نباریده است تا باعث شود که هستیِ خود را در این جهان احساس کنم. در مرز غرق شدن معنوی، صراحت من از نجات جسمانی خاطر جمع بود، زیرا کشتی همواره در حال رفتن است و هرگز از حرکت باز نمیایستد. باد دریا همه چیز را به مرمرِ لکهدار بدل میکند و دریا قلب را به تکهای بلور شفاف!