خیلی وقت است باران نیامده
باد نخوانده
خاک نخفته است.
ما همه عزادارِ کُشتگانِ سالِ آیندهایم!
۱۰۱۲۰۲
۷
همه، همه ناخواسته به این گوشهٔ دردآور پناه آورده بودند. تبعیدگاهی به نام وطن مثلاً.
۱۰۱۲۰۲
۴
مردم
شبها
تاریکی از رود میگیرند و
روزها میخوابند
تا دیگر هیچ دردی را به یاد نیاورند.
۱۰۱۲۰۲
۴
زندگی را زمین نگذار
•𝙕𝘼𝙃𝙍𝘼•
۴
عبور از سختیها ساده است، البته به شرطی که سرسخت شده باشی.
۱۰۱۲۰۲
۳
فقط کفشهایم بزرگ شده فقط فربهتر و اندکی سنگین وگرنه هنوز
همان هفتسالهٔ حیرت و پرسشم
که بَلَد نیستم
بندِ کفشهایم را گره بزنم بستنِ دکمههای پیراهنم دشوار است
و عبور از عرض خیابان
و خواندنِ تیترِ دُرُشتِ روزنامهها...
۱۰۱۲۰۲
۳
من بُریدهام
از همین بُریدههای بیهوده بُریدهام.
۱۰۱۲۰۲
۳
همیشه همین بوده است
قصهٔ آخرِ شب که شبِ آخر است.
دنیا کوچک است
این ماییم که زود بزرگ شده
از شبِ استعاره به صبح رسیدهایم.
۱۰۱۲۰۲
۲
عشق
عادتِ آدمی به دیدارِ آدمیست.
عشق
گاهی
اندوهِ بیزیانِ آدمیست
در فهمِ فاصله، خواب، هوا، حوصله...
خلاص!
مهم نیست یک عده آلبُرده
ــ در غیابِ چراغ ـ
چه میگویند شب خودش میآید، میگذرد، میرود یکطرفی!
۱۰۱۲۰۲
۲
خیلی حرف دارم
به همین سهنقطههای مکرر
چه بارشِ آرامی...
سهنقطه یعنی سایه رو به خواب خواب رو به هر چه خوش...
طوری که دلت میخواهد باران را ببوسی.
هر طرفی که رو به آرامشِ آدمی باشد مهم همین است نه آن منزلِ منتظر نه آن مقصدِ بیبَلَد نه آن ممکنِ لابهغیر.