جملات زیبا از متن کتاب سمفونی مردگان | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب سمفونی مردگان

کتاب سمفونی مردگان

۴.۰(از ۱۰۷۰ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
عباس معروفی
categoryدسته‌بندی:
رمان،داستان ایرانی

قیمت:

۲۲۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟» گفت: «دنبال خودم.»
روژینا
۶۵۷
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می‌شود. و بی‌کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی‌کار در جمع هم تنهاست.
ali amery
۶۴۵
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
ژینورا
۵۹۵
پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
☆Zahra☆
۳۷۷
گفتم: «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»
hamid
۳۶۶
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند.»
hamid
۳۴۳
بی‌کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی‌کار در جمع هم تنهاست.
Mahsa Bi
۳۴۳
با دو دسته نمی‌شود بحث کرد. یکی باسواد، یکی بی‌سواد
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۳۲۹
سر تکان داد و با آهی از ته دل گفت: «من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»
Parsa_Mehrabi
۲۹۰
پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۱۸۵
حضورش برایم اهمیتی نداشت امّا غیبتش خیلی آزاردهنده بود.
کاربر طاقچه
۱۶۸
چه فرقی می‌کند این پادشاه باشد یا آن، برای ما که می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض می‌شود.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۱۵۲
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۱۴۱
دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ‌گاه دچار تردید نشود.
روژینا
۱۳۵
عشق به آدمی ناشناخته و هراس از آدم‌های آشنا.
امیرمحمد قرائی
۱۲۴
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟» گفت: «دنبال خودم.»
sina_m_farsakh
۱۲۱
آدم‌ها فقط یک بار می‌مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۱۱۶
«دنبال خودم در گذشته‌ها می‌گردم. ما چیزهایی داشته‌ایم که حالا نداریم.»
امیرمحمد قرائی
۱۱۳
چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.
sina_m_farsakh
۱۱۲
«من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»
ali amery
۱۰۴
گفت: «دنیا پوچ و بی‌ارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرف‌های خوب بزن. دنیا بی‌ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
shakiba
۱۰۳
و خواند: «من خوب می‌دانم که زندگی یکسر صحنه بازی است، من خوب می‌دانم، امّا بدان که همه برای بازی‌های حقیر آفریده نشده‌اند.»
hamid
۹۷
«این خانه را بر زیستن ایمن ندیدم.»
Farshid0032
۹۰
خدا میان گندم خط گذاشته. حساب هر کس سوا. امّا چسبیده به هم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۸۶
وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند. احساس می‌کند آن‌قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند به آن‌ها نزدیک شود. می‌بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ‌کس را ندارد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۷۸
«هنوز مست شب گذشته‌ام. تو عجب شرابی هستی.»
روژینا
۷۶
او به خوبی می‌دانست که همیشه بچه اول مکافات دیگران را پس می‌دهد
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۶۱
«آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی‌فهمد.»
𝕰𝖆𝖘𝖙𝖊𝖗𝖓 𝖌𝖎𝖗𝖑
۶۱
«وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»
SARA
۶۰
یک شعر برای من گفته بود که همیشه وقتی سرم به کار گرم بود با آهنگ مرغ سحر می‌خواندمش. گفت: «حیف که دیگر آن حالت‌ها را ندارم. وگرنه روزی یک شعر برات می‌گفتم.» مرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد. مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشه‌اش پوسیده. مرا به قله سفید سبلان، خودش را به ویرانه‌هایی که هیچ‌گاه مهمان نداشته است
hamid
۵۷