همچنان که پس از این خواهم گفت، چهاربار فرهنگم را تغییر دادم. از فرهنگ روسی به فرهنگ و ادبیات لهستانی گذر کردم، سپس در چهاردهسالگی، در فرانسه به فرهنگ و ادبیات این کشور رسیدم. ده سال هم در امریکا زندگی کردم و حتی رمانی به زبان امریکایی نوشتم. به یاد میآورم زمانی با ژنرال دوگل از تغییرات فرهنگیای که از سر گذرانده بودم صحبت کردم و داستان آفتابپرست را برایش تعریف کردم. اگر آفتابپرست را روی فرش قرمز بگذاریم، به رنگ قرمز درمیآید و اگر روی فرش سبز بگذاریمش، سبز میشود و اگر روی فرش زرد یا آبی بگذاریم، به این دو رنگ درمیآید و اگر روی پارچهٔ ابریشمی چندرنگ بگذاریم، دیوانه میشود. ژنرال حسابی به حرفهایم خندید و گفت: «در مورد تو آن فرد دیوانه نشده، بلکه نویسندهای فرانسوی شده.»