مادر کنار تخت چوبی سجادهاش را پهن کرده بود و نماز میخواند. در چادر سفیدش به نظر میآمد جوانتر شده است، و مثل همیشه آنقدر آهسته آهسته میخواند که انگار در دنیا هیچ کاری ندارد. بعد، آنقدر مهربان میشد که هر چه میگفتم میپذیرفت. و من همیشه دوست داشتم وقتی مادر نماز میخواند دراز بکشم و آسمان را نگاه کنم، بفهمم چرا مادر موقع نماز قدبلندتر از همیشه است، و چرا بوی یاس میدهد.