جملات زیبا از متن کتاب مردی با کبوتر | طاقچه
تصویر جلد کتاب مردی با کبوترsubscriptionAvailable

کتاب مردی با کبوتر

۳.۵(از ۲۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
رومن گاری، لیلی گلستان
انتشارات: 
نشر ثالث

قیمت:

۹۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

جانی تا حس کرد که روی شانه مردم ستایشگر قرار گرفته، کوششی مصممانه کرد تا در گرداب ساده‌لوحی مردم تعمق کند. ساده‌لوحی مردمی که تاکنون این‌همه بدبختی در دنیا به وجود آورده بود. میل داشت به یاد آورد که مردم تا چه حد می‌توانند حیله‌ها را ندید بگیرند، از اعتقاداتشان سوء استفاده کنند و تا چه حد می‌توانند به دلیل احتیاج به صلح و برادری، بی‌شرمانه از این اعتقادات بهره‌برداری کنند.
sahar
۷
«با وجود این، اگر همه مساجد و کلیساهای ما فقط برای حل مشکل مردمی باشند که برای دعا به آن‌جا می‌روند، خود خدا در طرد آن‌ها از درگاهش تعجیل خواهد کرد. ما قبل از هر چیز گواهی بر درست‌پیمانی هستیم. ما نمی‌خواهیم مردم از ما منفعت‌های ناچیزی به دست آورند. نتیجه عمل، کمی زپرتی و کمی هم کاسبکارانه است. سازمان ما برای رشد افکار به وجود آمده نه برای عطاری! بگذارید مردکتان تا هر وقت که می‌خواهد در راهروها با کبوترش سرگردان باشد.»
sahar
۵
«می‌خواهید بدانید چرا واکسی شده‌ام؟ خیلی ساده است. خواستم کاری کنم تا به مردم بفهمانم که پیش از آن‌که صاحب افکار زیبا باشند، صاحب پا هستند! بسیاری از آدم‌ها در این آسمانخراش این را از یاد برده‌اند. اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند، شاید به یاد آورند که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها.»
sahar
۵
جانی تا حس کرد که روی شانه مردم ستایشگر قرار گرفته، کوششی مصممانه کرد تا در گرداب ساده‌لوحی مردم تعمق کند. ساده‌لوحی مردمی که تاکنون این‌همه بدبختی در دنیا به وجود آورده بود. میل داشت به یاد آورد که مردم تا چه حد می‌توانند حیله‌ها را ندید بگیرند، از اعتقاداتشان سوء استفاده کنند و تا چه حد می‌توانند به دلیل احتیاج به صلح و برادری، بی‌شرمانه از این اعتقادات بهره‌برداری کنند.
samira
۲
پریزورثی گفت: «اولین چیزی که باید بدانیم این است که آیا این پسرک در کارش صادق است یا نه. شاید فکر می‌کند سازمان ملل می‌تواند صلح را در جهان مستقر کند.» تراکنار با کراهت گفت: «یک بچه پنج ساله هم می‌داند که ما در این کارها به شدت ناتوان هستیم.»
hossein yousefzade
۲
به هر حال هیچ‌کس بی‌خبر نبود که بین ایالات متحده آمریکا و روسیه شوروی یکGentlemensagreement وجود دارد که باعث می‌شود این دو قدرت بزرگ هرگز در هیچ‌چیز به توافق نرسند و هرگز هم در مورد اتفاقات دنیا یک نقطه‌نظر مشترک نداشته باشند.
احسان
۱
می‌گفت: «می‌خواهید بدانید چرا واکسی شده‌ام؟ خیلی ساده است. خواستم کاری کنم تا به مردم بفهمانم که پیش از آن‌که صاحب افکار زیبا باشند، صاحب پا هستند! بسیاری از آدم‌ها در این آسمانخراش این را از یاد برده‌اند. اگر مثل من روزی صد تا کفش واکس بزنند، شاید به یاد آورند که پای آدمی روی زمین است و نه در ابرها.»
Rahele Kia
۱
یادداشت مترجم این یک قصه هزل‌آمیز است. پر از مطایبه و سخره. قصه‌ای است در باره سازمان ملل: آدم‌هایش، اهدافش، راهکارهایش و عملکردهایش. به نوعی افشاگری است و در نتیجه خنده‌دار.
Yasin
۱
تمام این‌ها نوعی مهارت و چابکی را به دو شریک تحمیل کرد که به دور از عملکردهای متداول بود: در نتیجه کشوری که قبل از دیگری موقعیتش را مشخص می‌کرد، به دیگری این قدرت را می‌داد که موقعیتی دقیقا مخالف موقعیت طرف به خود بگیرد. و به این عمل در زبان دیپلماتیک می‌گویند «به دست گرفتن قوه ابتکار».
احسان
۰
شروع کرد به گریستن،
hossein yousefzade
۰
«پس مثل همیشه رفتار کنیم؟» «این مسلم است.» «تصمیمی نگیریم؟» «تصمیمی نگیریم.» «خب. پس، به سراغ باقی مسائل برویم.
کوثر
۰
و شروع کرد به گریه کردن. دو همکارش نگاهی از سر حسرت به او انداختند. هر دوی آن‌ها از پیشگامان قدیمی راه سیاست و سازماندهی بودند. از حرفه‌ای‌های سازمان‌های بین‌المللی و توان غریب دبیر کلشان در ریختن اشک‌های واقعی، ایشان را مملو از حس ستایش کرد. اشک‌های انسانی که یقینا به وفور در عملیات سازمانی ظاهر می‌شدند یا از روی ادا بود یا می‌خواستند که برایشان سابقه‌ای به جا بگذارد یا این‌که اثری کاری در خطابه‌هایشان داشته باشد، و غیر از چند متخصص مأمور، هیچ‌یک از کارکنان عالیرتبه و نمایندگان آن را شخصا در چشم حس نکرده بودند! این اشک‌ها مختص رتبه‌های برتر سازمان ملل بودند
Rose
۰
«پس مثل همیشه رفتار کنیم؟» «این مسلم است.» «تصمیمی نگیریم؟» «تصمیمی نگیریم.» «خب. پس، به سراغ باقی مسائل برویم.»
Rahele Kia
۰
بدون شک حضور یک سگ در راهروهای خبرگزاری به سازمان ملل شکلی نسبتا انسانی داده بود! گوشش را می‌خاراندند، نوازشش می‌کردند و او هم تا کسی را می‌دید دمش را می‌جنباند و حس می‌شد که هنوز همه چیز کاملاً از بین نرفته!
Rahele Kia
۰