خوشحال بودم که از مزرعه و پدرم فاصله داشتم. موقعی که ازش جدا شدم تکیه داده بود به بیل و پیپش را پُک میزد. مادرم را کنارش تصور کردم که خم شده بود و علفهای هرز مزرعه را میکند و مثل همیشه زیرلب آواز میخواند و مویش ریخته بود توی صورتش. چند لحظه بعد بود که یادم افتاد آنجا نیست و در گورستان کاموستراک زیر خاک است. جنازهی حیوان زیاد دیده بودم و به این فکر کردم که آیا جسدش کاملاً متلاشی شده یا نه. تازه آن لحظه بود که متوجه شدم دیگر هرگز او را نخواهم دید و چشمم را بستم که گریه نکنم. سعی کردم بر خشخش برگها تمرکز کنم و بعبع گوسفندها، ولی تصویر بدنِ در حال پوسیدن مادرم از سرم بیرون نمیرفت.