درست بود. خیلی درست بود. تو لالهزارِ سالهای بیست که هیچی درست نبود، اون درست بود. عجله و هول نداشت. دلواپسِ هیچی نبود انگار و مث بارُن بغوسیان غمناک و ترسخورده نبود. تو تقتق پاشنههای کفشش حوصله بود. تازه آرتیست شده بود اما تو پنجتا پیِس رُل اول رو بازی کرده بود، لیدی مکبث و دوشیزهای در حرمسرا رو دیده بودم خودم.