با نوک انگشتهایت اشاره کردی به من و با لحنی دیگر پی حرفت را گرفتی: «چون بخشی از روحت دارد میمیرد.» بخشی. میدانی؟ زندگی، روح، هرچیزی که برایش یک اسم انتخاب کنی، ترکیبش چیزی مثل خانهسازیهای لگو میشود، چهارچوبی که اگر یک تکهاش گم شود، باقیاش فرو میریزد یا دیگر چفت هم نمیشود.