سنگینی نگاهش را بر روی خود حس و احساس میکنم آشنای دیرین است. متوجه نیستم چطور پیوندی چنین نزدیک توانسته است به این سرعت در میان ما برقرار شود.
در زندگی، لحظههایی نادر هست که در آن دری گشوده میشود و زندگی دیداری را به انسان پیشکش میکند که او انتظار آن را نداشته است. دیدار نیمه گمشدهای که او را، درحالیکه هست میپذیرد، کسی که او را، کلیت آنچه را هست، قبول میکند، تناقضاتش را حدس میزند و میپذیرد، همینطور هم ترسها، بغضها، خشم و سیلاب گلآلود تیرهای که در سرش جریان دارد. و آن را فرو مینشاند. کسی که آینهای به او میدهد که وی از تماشای خود در آن، دیگر واهمهای ندارد.