در سنگرهای زندگی روزمرهٔ بزرگسالان چیزی به اسم بیخدایی وجود ندارد. نپرستیدن وجود ندارد. همه یک چیزی را میپرستند. تنها انتخابی که ما میتوانیم داشته باشیم این است که چه چیزی را بپرستیم. و یک دلیل بارزِ انتخاب هر جور خدا یا هر چیز ماورائی برای پرستش _ مسیح یا الله، یهوه یا خدای مادر ویکا یا چهار حقیقت شریف یا اصول اخلاقی خدشهناپذیر _ این است که تقریباً اگر هر چیز دیگری را بپرستید شما را زندهزنده میخورد؛ اگر پول یا اشیاء را میپرستید و معنای زندگیتان را با اینها پیدا میکنید، هیچ وقت برایتان کافی نخواهد بود. هیچ وقت حس نمیکنید به قدر کافی دارید. حقیقت این است. بدن یا زیبایی یا جذابیت جنسیتان را بپرستید، آن وقت همیشه حس میکنید زشتاید، و از وقتی نمایش سن و زمان شروع میشود تا وقتی دفن شوید، میلیونها مرگ را تجربه میکنید. همهٔ ما این چیزها را در سطحی میدانیم؛ به شکل افسانه و ضربالمثل و کلیشه و گزینگویه و لطیفه و حکمت درآمدهاند: استخوانبندی همهٔ داستانهای عالی. سختیاش این است که حقیقت را در آگاهی روزمره توی چشم بگذارید.