از قصد، خیابانهایی را انتخاب میکردم که فرعی و تنگ و بی نام ونشان بودند حتّی اگر برایم آسانتر بود از خیابانهایی بگذرم که ویترینهای شیک و کافههای قشنگ داشتند؛ چون متأسف میشدم تصویر چهرههای خُرد و خرابِ عابران را از دست بدهم، بوی دل به هم زن رستورانهای ارزانقیمت، بوی ماندگی دکانهای محقر و سروصدای کوچه پس کوچههای تنگ را: ترامواها، صدای ترمز وانتها، صدای جوشکاری، جوشکارهای کارگاههای کوچک، پستوها و خلاصه همه این چیزها را، برای اینکه آن خرابیها و صداهای تیز بیرونی مانع از این میشد که من به خرابیها و تیزیهای درونیام اهمیت دهم.