قربان کاظمتبار هم کارش تمام شده بود. خشابگذاری که کرد، گلنگدن را کشید و شروع کرد به سمت ما و اطراف نشانهگیری کردن. دستش هم روی ماشه بود. تعدادی از باتجربههای جمع به این کارش ایراد گرفتند و خواستند که ادامه ندهد؛ اما او ولکن نبود و چند بار اسلحه را به سمت این و آن گرفت و نشانهروی کرد. درست زمانی که سر اسلحه را به سمت بیرون چادر چرخانده بود و داشت به طرف سید جمال و اطرافیانش نشانهگیری میکرد، صدای مهیب شلیک گلوله همه را روی زمین میخکوب کرد. سریع سرم را به طرف بیرون چرخاندم. گلوله، درست، وسط جمعشان نشسته بود. سید جمال و آدمهای دور و برش سراسیمه خودشان را به اطراف پرت کردند و گردوغبار به هوا بلند شد. برق از کلهمان پرید.