انتظار هم خوب است هم بد. همه منتظر بودند. هرکس منتظر چیزی بود. اوضاع سیاسی جهان به هم ریخته بود. پدرم اصلاً باور نمیکرد یا نمیخواست باور کند که آدمهایی مثل اسداللّه یا این تیپ آدمها که در دوره آنها زیاد بودند یا آدمی مثل زاهدی که با یک بار شرکت کردن در تحصن خودش را به خانوادههای سیاسی چسبانده بود، بتوانند همهکاره بشوند، چه برسد به اینکه باور کند اردوگاه سوسیالیسم از هم بپاشد و من بخواهم او را متقاعد کنم که همهچیز دارد خوب پیش میرود. انگار بگویم دیگر بیخیال عدالت اجتماعی. خیلی خوب یادم میآید که میگفتم آقاجون شاید بهتر بود این قطب دیکتاتوری اینجوری در هم بریزد تا چیز بهتری جای آن را بگیرد. سکوت میکرد. حتی مثل مادرم نمیگفت هیچ بدی نرفته که به جای آن خوب بیاید، حتی نمیگفت شماها هم فقط دلتان میخواهد تحلیلهای سیاسیتان درست از آب دربیاید وگرنه گور بابای... از خیلیها شنیده بودم اما او هیچ نگفت.