هر جور بود چند ماهی مراقب سگ بودیم تا اعتیادش را ترک کند. مادربزرگ برایش سوپ درست میکرد و پدر هم برایش قصههای جوانمردی و پهلوانی مینوشت تا روی روحیۀ ورزشکاریاش تأثیر بگذارد...
تلاشها بیفایده نبود. هر کس که به خانۀ ما میآمد، میتوانست بهبودی سریع سگ را در اولین نگاه تشخیص دهد. اما مشکل اینجا بود که اصلاً کسی خانۀ ما نمیآمد. به همین خاطر، بهبودی سگ طول کشید.
*
هر قدر که سگ بهتر میشد، خودم احساس میکردم دارم مریض میشوم. شاید تأثیر عذاب وجدان بود. سگ که دیگر کاملاً خوب شده بود، مدام دوروبرم میگشت و از من پرستاری میکرد. حتی یک شب که حالم بد شد، زیر بغلم را گرفت و مرا به بیمارستان رساند. دکترها گفتند اگر به موقع مرا نرسانده بود، حتماً کمی دیرتر میرسیدیم. از سگ تشکر کردم.
دکتر نگاهی به من انداخت و گفت: «این علایم بیماری سندروم توهم نفرین سگ است... »