ایل من
پیامبری نداشت
فقط سینهبهسینه داستان زنی بود
که یک روز از کوه پایین آمد
نوشت:
«ببخش و فراموش کن»
چنان میرفت
که در رفتنش
آیاتِ یخزده میسوختند
من سر برگرداندم
و باز
ایل نداشتهام را دیدم
که چون تلّی از نمک
تکههای گرمسیری خاک را
مثل اورادِ خداحافظی
به سر میریختند.