سندباد، آنقدر شاهین را دوست داشت که حتّی پیالهای طلایی به گردن او انداخته بود تا هر وقت شاهین تشنه شد، از آب آن بنوشد.
Aysan
۹
دختر گفت: «از پیرمردها و پیرزنهای این روستا شنیدهام که وقتی نیّت سلطان عوض شود و بخواهد به مردم ظلم کند، برکت از آنجا میرود.»
sedighe
۰
درّاج که از زندگی نومید شده بود، گفت: «تقصیر شما نیست، دوستان. تقصیر خودم است که عقلم را دادم دست شما، و پر و بال خودم را کندم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد!»