اگر ما فناناپذیر بودیم میتوانستیم همهچیز را به تعویق بیاندازیم، واقعاً همهچیز را. زیرا اصلاً اهمیتی نداشت که کار خاصی را همین حالا انجام دهیم، یا فردا، یا پسفردا، یا یک سال دیگر، ده سال دیگر یا هر وقت. نه مرگی در کار بود و نه پایانی پیش رویمان نمایان میشد، در این صورت احتمالات ما هیچ حدوحصری نداشت. هیچ دلیلی نداشتیم که کار بخصوصی را هماینک به انجام برسانیم یا مثل حالا خود را تسلیم یک تجربه کنیم- زمان همیشه بود، ما نیز همیشه وقت داشتیم، وقت نامتناهی.
برعکس، این واقعیت که ما مرگپذیریم، زندگیمان فانی است، زمان و احتمالاتمان محدود است انجام هر کاری را برایمان معنادار میکند؛ کارهایی از قبیل اینکه از امکان پیش رویمان استفاده کنیم و برای عملی کردنش آن را به واقعیت تبدیل کنیم، از وقتمان بهرهمند شویم و آن را به خود اختصاص دهیم. مرگ بیاختیار ما را به انجام چنین کارهایی وادار میکند. بنابراین، مرگ زمینهای فراهم میکند تا بودنمان به مسئولیتپذیر بودن تبدیل شود.