پیغمبرِ سال دهم هجرت با پیغمبرِ سال دهم بعثت که دارد از شعب ابیطالب بیرون میآید، یک ذره از نظر روحیه فرق نکرده است.
درحدود سال دهم هجرت که برو و بیا زیاد است و شهرت پیغمبر در همه جا پیچیده است، یک عرب بیابانی میآید خدمت پیغمبر. وقتی که میخواهد با پیغمبر حرف بزند، روی آن چیزهایی که شنیده رعب پیغمبر او را میگیرد، زبانش به لکنت میافتد. پیغمبر ناراحت میشود: از دیدن من زبانش به لکنت افتاد؟! فورا او را در بغل میگیرد و میفشارد که بدنش بدن او را لمس کند: برادر! «هَوِّنْ عَلَیک» آسان بگو، از چه میترسی؟ من از آن جبابرهای که تو خیال کردهای نیستم: «لَسْتُ بِمَلِک» . من پسر آن زنی هستم که با دست خودش از پستان بز شیر میدوشید. من مثل برادر تو هستم، هر چه میخواهد دل تنگت بگو.
آیا این وضع، این قدرت، این نفوذ، این توسعه و این امکانات یک ذره توانسته است روح پیغمبر را تغییر بدهد؟ ابدا. عرض کردم که تنها پیغمبر چنین نیست