ساختمانهای قدیمی آجری را یادم هست، پرستارهای بیخیال و سرحال، دکترهایی که میخندیدند و همه چیز برایشان آماده بود. آنجا بود که فهمیدم بیمارستانها محل کلاهبرداریاند، دکترها در آنجا مثل پادشاهاناند و مریضها اندازهٔ گه هم ارزش ندارند و بیمارستانها را درست کردهاند تا دکترهای پرمدعا با لباسهای سفید آهاردار و اتوکشیده به همه ریاست کنند. آنها به پرستارها هم دستور میدادند: دکتر، دکتر، دکتر.