آرزوی من این است که چیزی نداشتم و دو نفری پای پیاده فنلاند زیبا را زیر پا میگذاشتیم، یا حداکثر با یک اتومبیل دونفره، یکذره بنزین را همهجا به ما میدادند، و گاه و بیگاه، وقتی خسته میشدیم، به یک میخانه مثل این میرفتیم و بهازای هیزم شکستن لبی تر میکردیم،