هنگامی که به خیابانها میروم، پارههایی از گفتوگو که هنگام عبور گویندهاش از کنارم روشن و آشکار شنیده میشود، و واژههایی که بر خیابان و تابلو مغازهها نقش بستهاند، کموبیش همگی درکناشدنیاند. گاهبهگاه بدنم را همچون زندان حس میکنم؛ جزیرهای استوار و متحرک که با احتیاط در میان جمعیت پیش میرود. اتاقکی مهرومومشده که تمام خاطرات زندگیای را که گذراندهام، و زبان مادریام را که از آن خاطرات جداییناپذیر است با خود حمل میکند. هرچه این انزوا لجوجتر، هرچه این تکههای نامنتظره واضحتر، وزنشان تحملناپذیرتر. از این رو، چنین مینماید که این مکانی که بدان گریختهام شهری نیست که آنسوی دنیا، دورتر از درون خود من باشد.