حالش به درختی میمانست که به جای اینکه تنهٔ آن را با اره ببُرند ریشههایش را در خاک قطع کنند و تنه را برپا بگذارند تا بهتدریج بمیرد. درخت برپا میماند، اما در حیرت، که چرا آب و غذا به آن نمیرسد. برای زنده ماندن میجنگد اما برگهایش بهتدریج کوچکتر میشوند. دیگر هیچ جوانهای از شاخههایش برنمیجوشد و پوستش چروکیده و سخت میشود و چارهای جز مُردن ندارد زیرا دستش از سرچشمهٔ زندگی کوتاه شده است.