آخه زندگی از کجا ناشی میشه؟»
«مهمه که از کجا ناشی میشه؟»
تام باتردید پرسید «مهمه؟»
«این یه رازیه که ما ازش سر درنمیآریم.»
«بارها پیش اومده بود که من جواب میخواستم. همینقدر میتونم بهت بگم. بارها پیش اومده که آخرین نفس کشیدن یه آدم رو به چشم خودم دیدهم، میخواستم ازش بپرسم کجا داری میری. تو درست چند ثانیهٔ پیش درست همین جا کنار من بودی، و حالا چندتا گلولهٔ سربی سوراخهایی در پوست تو به وجود آورده، چون اونها تو رو خیلی سریع زدن، و ناگهان یه جای دیگهای هستی. این چهطور میتونه امکان داشته باشه؟»