او به مادرش نگاه نمیکرد. حالا هم که او داشت اینها را میگفت، اصلاً نگاهش نکرد. هیچ جای دیگر هم نبود که او بتواند نگاهش را آنجا بیندازد. آن چراغ، مبلمان قدیمی و سنگین و همهٔ چیزهای آشنای درون اتاق تنفرانگیز شدند؛ صرفاً به این دلیل که خیلی وقت بود آنجا بودند. اینها مثل وسایل یک زندان به نظر میرسیدند. او از پنجره به بیرون زل زد، اما چیز جالبی هم آن بیرون نبود. بیرون، باد بود و باران و تاریکی.