ماه را شبی دیگر در خردینگی به همین شکل و شمایل دیده بودم، به مثل زنی پریوار. صحرا بودم همراه پدر و نشسته بودم روی تختهسنگی. پدرم خدابیامرز کنار گله طاقباز خوابیده بود. دستها زیر سر، چشمها باز. سگ گلهمان دم لای پا گذاشته بود با چشمهای رویهمافتاده. گوسفندها به پهلو خسبیده بودند، پشت خمانده بودند، پوزه میجنباندند. ماه آهستهآهسته از بالای آسمان پایین آمد. اول به شکل بشقاب سفیدی بود. بعد در هیئت زنی با چشمهای روشن و تن سفید. دستهایش را دراز کرد، دور گردنم انداخت، تو بغلم گرفت، روی زانوهایش خواباند. لرزیدم و خوابم گرفت و دیگر هیچی حالیام نشد. تا دم صبح که پدرم آمده بود و مرا بغل کرده بود.
«پاشو پسرم.»