تنها آدمهایی که باهاشان حال میکنم دیوانههایند، آدمهایی که دیوانهٔ زندگیاند، دیوانهٔ حرف زدناند، دیوانهٔ نجات یافتن، در یکآن خورهٔ همهچیز هستند، آدمهایی که هیچوقت خمیازه نمیکشند و حرفهای معمولی نمیزنند، فقط میسوزند، میسوزند، میسوزند عین آتشبازیهای زردفامی که مثل عنکبوتهایی میان ستارهها منفجر میشوند و وسطشان نور تند آبیرنگی میبینی و همه میگویند «وااای!»