او در سکوت، افکارش را تمرکز داد تا فاصله چیزها و صدای آدمها را تخمین بزند و قادر شود تا چیزی را که تاریکی آبمروارید به او اجازه نمیداد، بهوسیله حافظهاش ببیند. بعد هم کمکهای غیرمنتظره بو را دریافت که خودش را در ظلمت با نیرویی آشکارتر از حجم و رنگ بروز میداد و توانست سرانجام او را از خجالت اعتراف به تسلیم برهاند. او در ظلمت اتاق میتوانست سوزن را نخ کند و جای دگمه بدوزد؛ همچنین میفهمید که شیر کی جوش میآید؛ جای هر چیزی را چنان با یقین بهخاطر سپرد که حتی خودش هم بعضی وقتها فراموش میکرد که کور شده است.
یکبار فرناندا حلقه ازدواجش را گم کرد و برای پیداکردنش همه خانه را جستجو کرد؛ اورسولا در تاقچه اتاق بچهها آن را پیدا کرد. این کار برایش بسیار آسان بود.