روی این کرهٔ خاکی، هستند آدمهایی که همیشه تنهایند و مدام، تنهاییشان را مانند کولهباری بر پشت خود حمل میکنند و هیچگاه هم نمیخواهند، یا نمیتوانند خود را از ورطهٔ هولناک این تنهایی بیرون بیاورند. دنیا برایشان مانند زندانی است مخوف که هر لحظه حصارهایش تنگتر و تنگتر میشود. این آدمهای بیچاره، همیشه کلاغهای روح خود هستند و کاری بهجز کنکاش در فضولات افکار خود ندارند و در آخر هم یا دیوانهای وامانده میشوند، مدام در حال انگولک کردن روح پریشان خود، یا شاعری سرخورده و نومید که فقط خریدار مرگموشهای دکان عطاری سر محلشان هستند و هیچگاه هم کاری از پیش نمیبرند.