قنبر نمیدانست چرا قدرت را میبرند، به خاطر مواد مخدر است یا زنهایی که قنبر یکبار طعم یکی از آنها را چشیده بود و با اینکه همیشه گوشبهزنگ بود، مطمئن بود که زنهای دیگری هم بودهاند که او ندیده است. دلش میخواست هر چه باشد قدرت دیگر برنگردد و خودش موتورچی شود. خاموش و روشن کردن موتور که کاری نداشت، قدرت به او یاد داده بود. حالا چند خاطرهٔ خوش را از قدرت مزهمزه میکرد؛ مخصوصاً خاطرهٔ همان زن را. لبخندی زد و دوباره بیل را به کلهٔ گرگو کوبید. گرگو زوزهای کشید.