جملات زیبا از متن کتاب شکار کبک | طاقچه
تصویر جلد کتاب شکار کبکsubscriptionAvailable

کتاب شکار کبک

۴.۲(از ۱۰۲ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۱۱۱,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

جانور غریبی در او بیدار شده بود.
مهدی
۹
لعنت فرستاد به خودش، به هوا، به زمین، به کویر که هم تابستانش سگی بود و هم زمستانش.
مهدی
۶
غوطه خوردن در آب، خاک و زنگ کاه را از تنش پاک می‌کرد. سرش را زیر آب پرفشاری که از لوله بیرون می‌آمد گرفت. مدت زیادی توی حوض ماند. می‌خواست آب، فکرهای مزاحمی را که مثل زنگ کاه روحش را خراش می‌داد و می‌آزرد، بشوید و ببرد.
مهدی
۴
حالا که دیگر نیازی به آرامش نبود، آرام بود.
OldLaiya
۳
آفت از ساقهٔ خشک درخت‌ها به وجود می‌آید.
مهدی
۲
قنبر نمی‌دانست چرا قدرت را می‌برند، به خاطر مواد مخدر است یا زن‌هایی که قنبر یک‌بار طعم یکی از آن‌ها را چشیده بود و با این‌که همیشه گوش‌به‌زنگ بود، مطمئن بود که زن‌های دیگری هم بوده‌اند که او ندیده است. دلش می‌خواست هر چه باشد قدرت دیگر برنگردد و خودش موتورچی شود. خاموش و روشن کردن موتور که کاری نداشت، قدرت به او یاد داده بود. حالا چند خاطرهٔ خوش را از قدرت مزه‌مزه می‌کرد؛ مخصوصاً خاطرهٔ همان زن را. لبخندی زد و دوباره بیل را به کلهٔ گرگو کوبید. گرگو زوزه‌ای کشید.
مهدی
۲
«خیال می‌کنیم عمو و عمه و خاله‌مون رو می‌شناسیم ولی نمی‌شناسیم. پدر و مادر خودمونم نمی‌شناسیم.»
mo0shka
۲
سروصدای ماشین‌ها فضا را پر می‌کرد. انگار همهٔ صداها به سمت او نشانه رفته بودند؛ تیز می‌آمدند و در سرش فرو می‌رفتند.
مهدی
۱
طلعت نگاهش نمی‌کرد. ماشین راه افتاد و گردوخاکش برای قدرت ماند که دور شدن ماشین را نگاه می‌کرد. دلش می‌خواست طلعت برگردد و نگاهش کند. اما ماشین دور شده بود. به خودش اطمینان داد که دیگر به طلعت فکر نمی‌کند؛ همان جا و همان لحظه او را برای همیشه فراموش می‌کند، اما می‌دانست دارد به خودش دروغ می‌گوید و خیال زن خیلی پرزورتر برمی‌گردد و او را مغلوب می‌کند.
مهدی
۱
چرا؛ به قبر بابای تو با این زبونت.» «گور مرده ورمی‌دی چرا؟ شیطون دست از سر مرده ورداشت تو ورنمی‌داری؟»
کاربر ۱۸۴۶۱۳۵بانو
۱
دیگر دردی حس نمی‌کرد. جانور غریبی در او بیدار شده بود.
زن
۱
«بیرون خیلی سرده، ولی اتاق تو گرمه.»
OldLaiya
۱
«ولی من همهٔ این چن روز، این هشت روز انتظار شما رو کشیدم.» «مشکلِ خودته.» «نه، مشکل من نیس، یعنی مشکلی ندارم.» «چرا مشکل داری، مشکلت اینه که تا حالا زن ندیدی.
simakarami
۱
دلش می‌خواست بمیرد، به مدرسه نرود، پدر نداشته باشد، بز گوشهٔ حیاط نباشد، غذا نباشد، آب نباشد، آبادی نباشد، هیچ‌چیز نباشد و قدرت هم نباشد یا اگر باشد مادر هم باشد.
mhbmhd
۱
هر چه می‌خوابید روز تمام نمی‌شد.
امیر معینی
۱
شعله‌های درونش بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند، بعد زبانه می‌کشیدند، مثل شعله‌هایی که از دهانهٔ چاه بیرون آمدند و گرگو را جزغاله کردند. دیگر احساس درد نمی‌کرد، هر چه شعله‌ها بزرگ‌تر می‌شدند او گرم‌تر و آرام‌تر می‌شد. شعله‌ها حالا به اندازهٔ شعله‌های جشن سده بودند و صدای پدر در سرش می‌پیچید که می‌گفت: «می‌با چوبای خشکِ بسوزیم وگرنه آفت همهٔ درختا رو از بین می‌بره.»
OldLaiya
۰
تلاشش برای عادی بودن، تقلایی بیهوده شده بود؛ کاری که گمان می‌کرد ساده است
simakarami
۰
حالا که دیگر نیازی به آرامش نبود، آرام بود. پذیرفته بود به ته خط رسیده است؛ پایانی که از قبل می‌دانست
در جست و جوی کتاب بعدی
۰
گمان می‌کرد از آبادی که بیرون بزند همه‌چیز درست می‌شود، اما همهٔ آن آدم‌ها همراهش آمده بودند.
mhbmhd
۰
می‌خواست آب، فکرهای مزاحمی را که مثل زنگ کاه روحش را خراش می‌داد و می‌آزرد، بشوید و ببرد.
mhbmhd
۰
خشم آرام‌آرام تبدیل به غصه و اندوه می‌شد و دوباره این غصه تبدیل به خشم می‌شد و او مثل آونگ میان این حس‌ها در حرکت بود.
mhbmhd
۰
ابرها در آسمان ظاهر شدند و آفتاب کم‌رمق را پوشاندند. هوا دوباره تاریک و وهمناک شد. نمی‌خواست بداند چه وقت روز است. خودش را کنار پیک‌نیکی رها کرد. دلش می‌خواست تا آخر دنیا برف بیاید و او همین‌طور کنار پیک‌نیکی لم بدهد و سردرد هم نداشته باشد
امیر معینی
۰
راه فراری نداشت. اصلاً به کجا فرار کند؟ این‌جا باشد یا زندان یا توی قبر برایش فرقی نمی‌کرد. خودش به این سرنوشت تن داده بود. زنده یا مرده دیگر برایش فرقی نداشت. ته دلش اما هنوز دنبال آن لذت بود؛ لذت کشتن.
امیر معینی
۰