مردی بود که در اوان جوانی از زندگی میترسید و به همین دلیل به کتابها پناه برده بود. در خانهاش اتاقهایی داشت پر از کتاب، و با همین کتابها زندگی میکرد و با هیچ کس و هیچ چیزی جز همین کتابها سر و کار نداشت. چون شیفته حقیقت و زیبایی بود، بهنظر خودش کار درستی میکرد، تنها با پاکترین روحهای بشری سر و کار داشت و این کار بهتر از دلسپردن به رخدادهای اتفاقی و آدمهایی بود که از سر حادثه پا به زندگی او میگذاشتند.