. آیا فرصت آن داشتم که فرزند دیگرمان را نیز از خانه بیرون برم؟ اما ترس مرا از خود بیخود کرده بود. شاید انتخاب کرده بودم و فرزند نخست را بر دیگری رجحان نهاده بودم؟ فرصت نیکویی برای ملامت خود یافته بودم. تا سالها از آن بهره جستم. به خود آمدم. چون دیوانگان از جا برخاستم. از پلهها پایین دویدم و به کلیسای شهر که نیمهویرانه شده بود پناه بردم. مقابل شمایل مریم و مسیح زانو زدم. فرزندم را از آنان خواستم. ندبه کردم، گریستم اما وقتی سر برداشتم، چهرهٔ مادر و فرزند بیگانه بود.