وقتی خبر به زئوس رسید او را بر سر قله قاف (در قفقاز) برد و بست. برای تنبیه هرروز عقابی میآمد و جگر او را میخورد و شب جگر از نو میرویید. همین موقع بود که پرومتئوس به زئوس گفت: روزی خواهد آمد که پادشاهی و خدایی تو از میان برود و کسی بر تخت تو تکیه زند. زئوس که از پیشگوییهای او مطمئن بود، دائم در پی این بود که از او بپرسد چه کسی، ولی او هرگز پاسخ نمیداد، تا اینکه این موضوع به وقوع پیوست. سرانجام هرکول، عقاب را کشت و پرومتئوس را آزاد کرد.»
البته در نوشتههای فلاسفه بزرگ یونان نیز میتوان این رقابت بین انسان و خدا را یافت. در واقع فلسفه یونان از همان آغاز دو صورت از اومانیسم را عرضه میکند: اومانیسم نسبیگرا و انسان محور سوفسطاییان که براساس آن انسان بدون ارتباط متعالی، محور و مدار عالم تلقی میشود. و دیگری اومانیسم خدامحور و مطلقگرای افلاطون که انسان را با توجه به خود متعالیاش و ارتباطش با خدا دارای شان و منزلت و محوریت میداند. افلاطون به پیروی از سقراط انسان را محور میداند و خداوند را در مرکز جهان انسانی قرار میدهد.