با خودم گفتم حالا یکبار امتحان کنیم، شاید خوب بود. نمیدانم چند سال دیگر باید زندگی کنم تا حالیام بشود که شانس هر چیزی بعد از «شاید» نصف است؛ شاید بشود، شاید نشود. همانقدر که میتواند بشود، میتواند هم نشود. پس چرا باید به «شاید» دل خوش کنم؟ خب، معلوم است؛ اوضاع روبهراه نیست، کاری از من برنمیآید و زندگیام را روی این «شاید» ها شرط بستهام.