ژاپنیها مرا به تماشای ۱۹۰۰ در توکیو دعوت کردند، دو هفته در ژاپن بودیم و اعتراف میکنم که خیلی متأثر و مملو از حس نوستالژیا شدم. افق فکری، ریتم و طبیعتآ، مدنیتی دیگر برآنجا حکمفرماست. چهطور میتوان دربارهٔ همهچیز فیلم ساخت؟ بایستی همهچیز را رها کنید، از اصل خود بکنید و بروید آنجا؟ پائولو روشا (۹) چنین کرد، اما فکر نمیکنم من بتوانم. اما وسوسهٔ این کار را دارم. حتا اگر صرفآ در خوابهایم باشد. تصور کنید، همراه با دوستمان شیباتا (۱۰) ــ دختر کاواکیتا ــ میخواستم به آرامگاه اوزو (۱۱) بروم و ادای احترام کنم. در پارکی کوچک که آموزشگاه ذِن کوچکی هم آنجا بود، بهدنبال قبر اوزو بودیم، خانم شیباتا به من گفت: «چیزی روی قبرش نیست» و من به هر سنگی که چیزی روی آن نوشته نشده بود، نگاه میکردم. خانم شیباتا در مقابل سنگ قبری که روی آن شمایل نوشتهای آویزان بود، ایستاد. به ما گفت همینه. معنای عبارت شمایل نوشته «نیستی» بود. هیچ نامی از اوزو نبود؛ تنها معنایی که این نوشته میداد «نیستی» بود.