گفت: «تو هم شجاعی؟»
گفتم: «چی؟».
گفت: «همه همیشه میگن که من خیلی شجاعم». پلکهایش به هم خورد. از این روی، صادقانه در جواب گفتم: «شجاع نباش. اگر ترسو هستی، پس بترس چون همه آدمایی که از مرگ جان سالم به در میبرند، میترسند.»
«تو هم از آن خانمی که پوشه در دست میگیرد میترسی؟»
پک آرامی از سیگارم گرفتم و بعد آهسته سرم را به نشانه موافقت تکان دادم.
دختر گفت: «منم همینطور».