الیزابت از خودش خجالت میکشید. هر موقع به دارسی و ویکهام فکر میکرد، گمان میکرد کور، غیرمنصف و نامعقول بوده و پیش داوری کرده است.
الیزابت به خودش گفت: "چه رفتار نفرتانگیزی داشتم! من کسی هستم که به تشخیص خودم مغرور بودم! کسی که برای تواناییهای خودم ارزش قائل بودم! کسی که صداقت بلند نظرانه خواهرم را تحقیر میکردم و بیهوده به خودم افتخار میکردم که به کسی بدگمان نیستم! پی بردن به این موضوع چقدر حقارت آمیز است! چقدر مستحق این حقارت هستم! من عاشق بودهام، بیچارهای کور بیش نبودهام! البته حماقت من خودبینی بود نه عشق. از توجه یکی راضی بودم و از بیاعتنایی دیگری رنجیدهخاطر میشدم. از همان شروع آشناییمان به پیشواز نادانی و تعصّب رفته بودم و هر جایی که لازم بود منطق را کنار گذاشتم و تا این لحظه هرگز خودم را نشناختم."