دیگر خوب میدانستم که چرا حتا بیعارترین، بیادبترین و بیحیاترین مردها هم حتا هنگام مستی مقابل زنی که هایهای گریه میکند متأثر میشوند؛ منطقِ زندگی و وجود بر گریهٔ مادران ساخته شده بود و اکنون من صرفاً بابت همین امر فلسفی گریه میکردم. فارغ از تمام اینها، من گریه کردن را دوست داشتم، برای اینکه وقتی گریه میکردم فرصتی پیش میآمد تا دور از هر چیزی فکر کنم و برای همین بود که برای هر چیزی گریه میکردم.